کدخبر: ۱۷۸۲۳۶
۱۵ فروردین ۱۴۰۵ ساعت ۲۲:۵۳
چاپ

در وصف شجاعت روستانشینان در مواجهه با بالگردهای دشمن؛

میهن‌پرستی میراث ماندگار نسل‌ها در کهگیلویه و بویراحمد

مردم روستا با شنیدن صدای بالگرد های دشمن به بیرون از خانه های خود آمده بودند هر کس و در هر سنی و از هر جنسیتی می خواستند از آسمان کشورش روستایش دفاع کنند.

به گزارش سفیردنا؛ محسن جعفری کوخدان از فرهنگیان و نویسندگان استان کهگیلویه و بویراحمد در وصف شجاعت فرزندان‌ عشایر و روستانشینان استان در مواجهه با بالگردهای دشمن آمریکایی که در پی یافتن خلبان جنگنده سقوط کرده دشمن به آسمان ایران و کهگیلویه و بویراحمد تجاوز کرده بودند یادداشتی ادبی با عنوان "میهن پرستی" نوشته که در زیر آمده است:

صبحی بود که آسمان روستا آرام به نظر می‌رسید؛ همان آسمانی که همیشه سقف ساده زندگی مردم بود. اما آن روز صدایی غریبه، مثل وزوز آهنی در دل کوه‌ها پیچید. گویا غریبه ای به آسمان روستایش تعرض کرده بله هواپیمایی آمریکایی دور می‌زد، آن‌قدر پایین که صدایش روی کاهگل بام‌ها می‌لغزید.

مردم روستا با شنیدن صدای بالگرد های دشمن به بیرون از خانه های خود آمده بودند هر کس ودر هر سنی و از هر جنسیتی می خواستند از آسمان کشورش روستایش دفاع کند.

چیزی که بیشتر از همه چیز مارا به میهن پرستی این خطه کهن سوق می دهد آن دختر بچه ای که در حیاط خانه‌ای گِلی، با چشم‌های درخشان کنار پدر ایستاده بود. دست کوچکش را به سمت آسمان گرفته بود و با جدیتی کودکانه می‌گفت:

«بابا… همین‌جاست … حالا بزن!»

این کودک بی مهابا؛ بدون هیچ گونه ترسی ودلهره ای وبا اشتیاق تمام فریاد می زند بابا بزن پدری که تکیه بر دیوار که سعی می کند تنها فشنگ های باقی مانده ی سال های گذشته را به هدر ندهد و بلکه به هدف بخورد به طرف هواپیما شلیک می کرد,

انگار که آسمان هم می‌توانست هدف تیر یک برنو باشد؛ برنویی که سال‌ها پیش برای شکار گرگ و دفاع از گله‌ها خریده شده بود.

پدر به آسمان نگاه می‌کرد و لبخندی محو بر لب داشت؛ نه از روی شوخی، بلکه از آن جنس لبخندهایی که از دل غیرت و سادگی مردم کوهستان می‌آید. در آن لحظه، فاصله میان یک روستای کوچک و آن پرنده آهنی غول‌پیکر، فاصله دو جهان بود.

و در همسایگی آن طرف تر روستا

روی بام خانه کناری، پیرزنی ایستاده بود؛ روسری کهنه‌اش در باد تکان می‌خورد و دستان چروکیده‌اش را به آسمان گرفته بود. صدایش لرزان اما محکم در کوچه‌های خاکی ودر هیاهوی هواپیمای غول پیکر می‌پیچید:

«مرگ بر آمریکا…»

شاید آن هواپیما صدای او را نمی‌شنید، شاید حتی آن دختر و پدر هم هرگز نمی‌توانستند به آن برسند. اما در آن صبح کوهستانی، چیزی در دل روستا روشن بود: احساسی از ایستادگی ساده، هیاهو، میهن پرستی

آن کودک وآن پیرزن هردو می‌دانستند که با شلیک یک موشک ویا بمب همه ی روستا در یک لحظه با خاک یکسان شود.

شاید تفاوت آن کودک با آن پیرزن بیش از هفتاد سال باشد ولی هردو یک هدف مشترک داشتند. آن هم میهن پرستی که آن راز جانشان بیشتر دوست دارند

این فرهنگ غنی میهن پرستی حاصل نه یک روز دو روز یک سال دوسال بلکه هزاران سال است که در قطره قطره خونشان در تک تک سلولهایشان بلکه در وجودشان در سرزمینی به نام ایران مادران ما برای ما به ودیعه گذاشته شده این فرهنگ همان‌قدر صادق که نان تنوری، همان‌قدر سخت که سنگ‌های زاگرس.

و هواپیما دور می‌شد؛

اما صدای دختر، نگاه پدر، و فریاد پیرزن

در آسمان روستا می‌مانْد.

محسن جعفری کوخدان

نظرات

نظرات شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.